My Vampire P14
P14
ویو راوی – جیا
وقتی وارد لابی خوابگاه شدم، هنوز ته دلم سنگین بود. اون نگاه یونگی…اون لحظهای که چشمهاش انگار قرمز شد…
نمیدونم چرا نمیتونم فراموشش کنم.
بالا میرفتم سمت اتاقم که گوشیم لرزید.
پیام از یونگی:«رسیدی؟»
با اینکه فقط همین یه کلمه بود، نمیدونم چرا انگار از پشت گردنم مورمور شد.انگار همین الان، همینجا… داره نگاهم میکنه.
جواب دادم: «آره، نگران نباش.»
پلهها رو بالا رفتم. کلید اتاق رو درآوردم، درو باز کردم—و نفس تو سینم گیر کرد.
اتاق…
گرم بود. خیلی گرم.درحالی که پنجره باز بود.
یه لحظه حس کردم یکی همین چند ثانیه پیش اینجا بوده.
اما… غیرممکنه.همه چی سر جاش بود.ولی هوا—
هوا بوی یونگی رو میداد.اون بوی خنک و تیزِ خاصش…
سرمو تکون دادم.خستهم.خیلی خستهم.
روی تخت افتادم.چشمهام داشت بسته میشد که—یکهو صدا.آروم. نزدیک. پشت گوشم.
«دهنت میگه نمیخوای… ولی قلبت چیزدیگهای میگه.»
از خواب پریدم.نفسنفس.
اتاق.ساکت.
قلبم داشت از سینهم میزد بیرون.
چـــی؟توهمزدم؟یا واقعاً… کسی کنار گوشم حرف زد؟
نشستم و موهامو کنار زدم.دوباره اون صدا.
این بار از پشت سرم. خیلی ملایم. خیلی نزدیک.
«تو نمیفهمی من چقدر… دوست دارم مراقبت باشم.»
برگشتم.
هیچکس نبود.هیـــچکس.
اما یک چیز رو مطمئن بودم!این صدای یونگی بود.
ویو راوی – یونگی
از پشت بوم خوابگاه، چشمهامو بستم و بهنفسهای تندش گوش دادم.صدای قلبش—تند. لرزون.ترس خورده بود توش.
نه…نه از من.از چیزی که نمیفهمید.لبخند زدم.
آروم، همونقدر که باد هم نتونه تشخیص بده، زیرلب گفتم:
«تو نمیدونی داری با قلب من چیکار میکنی…
ولی اشکالی نداره.در نهایت…میفهمی.»
پا از لبه بام برداشتم و ایستادم.چشمهام دوباره سوخت، ولی گذاشتم اتفاق بیفته.گذاشتم رنگ قرمز کامل پخش بشه.
«فقط…نذار کسی بینمون بیاد.جیا.»
ویو راوی – جیا
گوشیم دوباره لرزید.
پیام یونگی:«اگر ترسیدی… بگو. میام.»
دستهام لرزید.چطووور فهمید ترسیدم؟این دیگه شوخی نیست.این…این عادی نیست.اما… با اینکه باید بترسم…نمیدونم چرا ته قلبم یه حس عجیبی هست.حسی… مثل امنیت.اما…چرا؟چرا من از کسی که اینقدر عجیب شده نمیترسم؟
جواب دادم:«نه. خوبم. فقط خستهم.»
پیامش سریع اومد:
«باشه. اما بخواب، جیا.…برای من.»
گیج شدم.ولی خستهتر از اون بودم که فکر کنم.
چراغو خاموش کردم و زیر پتو رفتم.چشمهام داشت بسته میشد که…در آخرین لحظه، یک تصویری توی ذهنم برق زد!چشمهای یونگی.قرمز. واقعی. نه خیالی.و قبل از اینکه خواب ببره…زیر گوشم، انگار توی هوا—نه توی خواب
«یه روز… میفهمی من چقدر دوستت دارم.»
ویو راوی – جیا
وقتی وارد لابی خوابگاه شدم، هنوز ته دلم سنگین بود. اون نگاه یونگی…اون لحظهای که چشمهاش انگار قرمز شد…
نمیدونم چرا نمیتونم فراموشش کنم.
بالا میرفتم سمت اتاقم که گوشیم لرزید.
پیام از یونگی:«رسیدی؟»
با اینکه فقط همین یه کلمه بود، نمیدونم چرا انگار از پشت گردنم مورمور شد.انگار همین الان، همینجا… داره نگاهم میکنه.
جواب دادم: «آره، نگران نباش.»
پلهها رو بالا رفتم. کلید اتاق رو درآوردم، درو باز کردم—و نفس تو سینم گیر کرد.
اتاق…
گرم بود. خیلی گرم.درحالی که پنجره باز بود.
یه لحظه حس کردم یکی همین چند ثانیه پیش اینجا بوده.
اما… غیرممکنه.همه چی سر جاش بود.ولی هوا—
هوا بوی یونگی رو میداد.اون بوی خنک و تیزِ خاصش…
سرمو تکون دادم.خستهم.خیلی خستهم.
روی تخت افتادم.چشمهام داشت بسته میشد که—یکهو صدا.آروم. نزدیک. پشت گوشم.
«دهنت میگه نمیخوای… ولی قلبت چیزدیگهای میگه.»
از خواب پریدم.نفسنفس.
اتاق.ساکت.
قلبم داشت از سینهم میزد بیرون.
چـــی؟توهمزدم؟یا واقعاً… کسی کنار گوشم حرف زد؟
نشستم و موهامو کنار زدم.دوباره اون صدا.
این بار از پشت سرم. خیلی ملایم. خیلی نزدیک.
«تو نمیفهمی من چقدر… دوست دارم مراقبت باشم.»
برگشتم.
هیچکس نبود.هیـــچکس.
اما یک چیز رو مطمئن بودم!این صدای یونگی بود.
ویو راوی – یونگی
از پشت بوم خوابگاه، چشمهامو بستم و بهنفسهای تندش گوش دادم.صدای قلبش—تند. لرزون.ترس خورده بود توش.
نه…نه از من.از چیزی که نمیفهمید.لبخند زدم.
آروم، همونقدر که باد هم نتونه تشخیص بده، زیرلب گفتم:
«تو نمیدونی داری با قلب من چیکار میکنی…
ولی اشکالی نداره.در نهایت…میفهمی.»
پا از لبه بام برداشتم و ایستادم.چشمهام دوباره سوخت، ولی گذاشتم اتفاق بیفته.گذاشتم رنگ قرمز کامل پخش بشه.
«فقط…نذار کسی بینمون بیاد.جیا.»
ویو راوی – جیا
گوشیم دوباره لرزید.
پیام یونگی:«اگر ترسیدی… بگو. میام.»
دستهام لرزید.چطووور فهمید ترسیدم؟این دیگه شوخی نیست.این…این عادی نیست.اما… با اینکه باید بترسم…نمیدونم چرا ته قلبم یه حس عجیبی هست.حسی… مثل امنیت.اما…چرا؟چرا من از کسی که اینقدر عجیب شده نمیترسم؟
جواب دادم:«نه. خوبم. فقط خستهم.»
پیامش سریع اومد:
«باشه. اما بخواب، جیا.…برای من.»
گیج شدم.ولی خستهتر از اون بودم که فکر کنم.
چراغو خاموش کردم و زیر پتو رفتم.چشمهام داشت بسته میشد که…در آخرین لحظه، یک تصویری توی ذهنم برق زد!چشمهای یونگی.قرمز. واقعی. نه خیالی.و قبل از اینکه خواب ببره…زیر گوشم، انگار توی هوا—نه توی خواب
«یه روز… میفهمی من چقدر دوستت دارم.»
- ۱.۹k
- ۰۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط